خنده های شیرین یسنا جونم
یسنا جون و پرهام جون
دختر گلم گاهی اینقدر خسته میشی و هرچی اسرار می کنیم که بری توی تختخواب بخوابی قبول نمی کنی که آخرش اینطوری میشه: اینم از دوتا گل های ناز مامان و بابا، الهی دورتون بگردم ، اینقدر همدیگر رو دوست دارین ...
نویسنده :
مامان ساناز
9:24
سوغاتی خاله سولماز از مشهد
جمعه 8 اردیبهشت ماه 1396 ویند
یه روز تعطیل توی شهربازی الماس شهر
یکشنبه 27 فروردین 96
بعداز ظهر یک روز خوب به همراه عزیزجون و بابایی رفتیم شورابیل: فسقلی های من با این که این روزها بیشتر وقت می کنیم شما رو ببریم بیرون بگردید بازم از توی پارک با میل خودتون بیرون نیامدید امروز توی باغ پرندگان خرگوش هم داشتن که بهشون غذا می دادین: اینم شهربازی شهر آفتاب ...
نویسنده :
مامان ساناز
9:22
شنبه 26 فروردین
پرهام جونم وقتی دید آرتین بغل یسنا هست، خیلی دوست داشتنی خرمایی که دستش بود رو انداخت زمین به دایی پیمان گفت که بدل بدل (بغل بغل) و اینم آرتین و پرهام اینم یک نوع خوابیدن پرهام جون ...
نویسنده :
مامان ساناز
12:10












