یسنا جونیسنا جون، تا این لحظه: 7 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره
پرهام جونپرهام جون، تا این لحظه: 6 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

یسنا و پرهام شیرینی زندگی مامان و بابا

دوستی

کاش دنیای واقعی هم مثل دنیای بچه ها مهربون بود و خشونت نداشت. (1398/09/24) امروز پرهام عزیزم برای خودش یه سری سرباز جنگی خریده بود و منم براش مثلا منطقه جنگی درست کردم که بازی کنه .  بعد از چند ثانیه بازی برگشت گفت که جنگ خوب نیست اینا دیگه با هم دوستن و یه بازی دیگه باهاشون کرد. کاش دنیای واقعی ما هم به این راحتی دست از خشونت بر می داشت. پسر عزیزم که بعداز سالها دلش خواست مثل بچه ها شیر بخوره تولد رادین عزیزم که بهترین تولدی بود که بچه ها بهش دعوت شده بودن .(چون توی شهر بازی برگزار شد) ممنون دایی و زن دایی عزیز. رادین قشنگم تولدت مبارک یسنای خوبم که عاشق کتاب خوندن هست. اینم فندوق جونی پس...
24 آذر 1398

شنبه 2 آذر ماه 1398

روزها اینقدر سریع می گذرن که گاهی احساس می کنم بزرگ شدن بچه ها رو ندیدم . کاش قدر لحظه به لحظه زندگی رو بدونیم یسنا و پرهام عزیزم بزرگتر شدین و البته با بزرگتر شدنتون مسئولیت من و بابا هم بزرگتر و سنگینتر شده. یسنا جونم امروز به خاطر سرد بودن هوا پیش دبستانی ها تعطیل بود و خونه مامان جون پیش داداش پرهام موندی . عزیزترینم کتاب داستان رو خیلی دوست داری . هر بار که کتابی برات می خرم اولش چند بار من و بابا برات می خونیم بعد تو خودت شروع می کنی با نگاه کردن به تصویر برامون کتاب رو خوندن . اینقدر از این کارت خوشم میاد که منم با ذوق به کتاب خوندنت گوش می دم . امروز هم وقتی می خواستم بیام اداره سفارش دادی بازم برات کتاب داستان بخرم. خیلی ...
2 آذر 1398
1